۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

روشنگری

از: مهدیزاده کابلی

این است شعار روشنگری: «دلیر باش در به‌کار گرفتن فهم خویش!».
ارهارد بار[۱]

روشنگری (به انگلیسی: Enlightenment؛ به آلمانی: Aufklarung)، اشاره به حرکت تاریخی روشنفکریِ است که مدافع عقل به‌عنوان مبنای سیستم معتبر زیبایی‌شناسی، اخلاق، حکومت و منطق بوده و به فیلسوفان اجازه می‌دهد که حقیقت قابل مشاهده را در جهان به‌دست آورند[٢]. این حرکت به‏تدریج در قرن هجدهم میلادی به‏صورت فرآیندی پرتکاپو و تأثیرگذار درآمد، به‏‌طور عمده در فرانسه، انگلستان و آلمان ظهور کرد[٣]. این دوره‌ی تاریخی را، در تاریخ فلسفهٔ اروپا، عصر روشنگری[۴] می‌نامند.

نامداران بزرگ عصر روشنگری عبارت بودند از بیکن، مونتسکیو، دکارت، لاک، نیوتن، ولتر، روسو، دیدرو، دالامبر، هولباخ و کانت. در میان طیف گسترده کوشندگان روشنگری، هم فیلسوفان تجددگرا جای می‏گرفتند، هم اندیشه‏وران الاهی و هم ادیبان، شاعران و خطیبان. در فرآیند روشنگری، جایگاه و حقوق انسان، خرد خودبنیاد، خوداندیشی، نقادی، دانش تجربیِ بر پایه مشاهده و آزمایش، و استقلال دو نهاد دین و سیاست از یکدیگر مورد تأکید قرار گرفت. نواندیشان دینی و سیاسی، بر شکاکیت و پرسشگری نقادانه در حوزه دین و اخلاق نیز تأکید می‏کردند[۵].


روشنگری چیست؟

این پرسشی است که یک کشیش پروتستان در شماره دسامبر ۱۷۸۳ میلادی ژورنال ماهانه برلین (Berlinische Monatsschrift) در مخالفت با نکاح عرفی و دفاع از تزویج کلیسایی (= شرعی) مطرح نمود. وی در پانوشت مقاله خویش این پرسش چالشگرانه را پیش کشیده است که: «براستی روشن‌نگری چیست؟»

به این پرسش مهم که در تاریخ فلسفه نتایجی ثمر بخش و ژرف بر جای نهاد تا کنون پاسخ‌های زیادی داده شده است. نخستین کسی که به این پرسش پاسخ می‌دهد موسس مندلسزون بود که در شماره سپتامبر ۱۷۸۴ میلادی برلینیشه موناتسشریفت در مقاله‌ای زیر عنوان «معنای روشن‌نگر ساختن چیست؟» به آن مقاله پاسخ می‌گوید.

هم‌زمان کانت نیز با تعریفی مشهور در شماره دسامبر همان نشریه، بی اینکه بداند مندلسزون نیز به آن پرسش پاسخ گفته، مقاله مشهور خویش را با عنوان «در پاسخ به پرسش روشن نگری چیست؟» منتشر می‌نماید. کانت مقاله خویش را با این جمله مشهور آغاز می‌نماید:

«روشنگری، خروج آدمی است از نابالغیِ به تفسیرِ خویشتن خود. و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.»[٦]


تاریخچه روشنگری

در اوایل قرن هفدهم که زمینهٔ انقلاب علمی اروپا فراهم می‌شد دو مرجع مقتدر بر فضای فرهنگی اروپای غربی حکومت می‌کردند. اول احکام متون مسیحی، که کلیسای کاتولیک خود را نگهبان و مفسر آن می‌دانست و به‌هیچ شخص یا مقام دیگری اجازه نمی‌داد اظهارنظر کند، دوم ادبیات کلاسیک، آثار نویسندگان یونان و روم باستان، که در جنبش رنسانس (نوزایی فرهنگ) از نو کشف شده بود و گروه انسان‌گرایان (اومانیست‌ها) خوانندگان و ستایندگان آن بودند. این دو مرجع از بسیاری جهات معارض هم بودند و میان پیروانشان نبرد سختی جریان داشت، ولی هر دو در یک موضوع با هم مشابهت داشتند، و آن نوعی برداشت تاریخی بدبینانه بود، به این معنی که هر دو تاریخ تمدن بشری را نوعی سیر نزولی و انحطاطی تصور می‌کردند، سیری که از گذشتهٔ دور طلایی آغاز می‌شد و به‌وضع نابهنجار و بد کنونی می‌رسید. انسان‌گراها با استفاده از ادبیات و فرهنگ روم و یونان باستان. به اتکای فر و شکوه دوران طی شده به کلیسای کاتولیک حمله می‌کردند و کلیسای کاتولیک نیز از فلسفه ارسطو یاری می‌جست و به‌مصاف انسان‌گراها می‌رفت که هر دو میراث باستان بود.[٧]

آن جزیره‌یِ دراز و باریک در نزدیکیِ کرانه‌هایِ غربیِ قاره‌ی اروپا، که بریتانیای کبیر نام دارد، در پنج قرنِ اخیر از تاریخِ جهان در زندگانیِ نوعِ بشر نقشِ دگرگون‌کننده‌یِ شگفتی داشته، آن‌چنان که هیچ ملّتِ دیگری نداشته است. زیرا زادگاه و پرورشگاهِ انقلابِ علمی و صنعتی و بنیادی‌ترین ایده‌هایی بوده است که جهانِ مدرن را با همه‌یِ خواسته‌ها و ادعا‌ها و آرمان‌‌ها و آرزوهای‌اش پایه‌گذاری کرده‌اند. بنیادی‌ترین وجهِ این انقلاب در عالمِ نظر، در عالمِ هستی‌شناسی و جهان‌بینی، انسان‌باوری (humanism) و عقل‌باوری (rationalism) در قالبِ تجربه‌باوری (empiricism) ست.

با چرخشِ چشم‌اندازِ هستی از افقِ یزدان‌شناسی (theology) به افقِ انسان‌باوری، جهانی که تا آن زمان در چنگالِ قهر یا در پناهِ رحمتِ الاهی انگاشته می‌شد، از این نسبت و رابطه آزاد شد. آنگاه، از درونِ چنین جهانی انسانی سر بر آورد که خود را، در جایگاهِ فرد، رها از همه‌یِ بندهایی دانست که اقتدارِ الاهی یا «نمایندگانِ» آن بر رویِ زمین بر خِرد و اراده‌یِ او می‌گذاشتند. انسانِ مدرنِ برآمده از دلِ این آگاهیِ نو خویشتن را صاحبِ اراده‌ای آزاد دانست که از خِردی خودبنیاد و توانایِ شناساییِ همه‌چیز ‌جهت و نیرو می‌گرفت. خود را «سوژه‌«ای خردورز انگاشت که می‌تواند همه‌چیز را همچون «اُبژه‌«یِ شناسایی زیرِ نظر بگیرد و با آزمایش، بر بنیادِ سنجه‌هایِ منطقی و روشمندی، از چند-و-چونِ آن پرسش کند و در قالبِ علم بریزد؛ علمی که انسانِ پیشین، در اسارتِ «جهل»، از آن بهره‌مند نبود. یافت‌پذیری (positivity) و آزمون‌پذیری بنیادِ هستی‌شناسیِ این جهانِ نویِ انسان‌باور بود. و از جمله اُبژه‌هایِ شناساییِ وی، همچون چیزی یافت‌پذیر در میانِ چیزهایِ جهان، خودِ وی بود، هم در جایگاهِ فرد و هم در جایگاهِ جمع. یکی از اُبژه‌هایِ شناسایی نیز خودِ همین قوّ‌ه‌ی شناسایی بود، یعنی عقل، و چند-و-چون و دامنه و شرایطِ امکانِ دستیابیِ آن به «واقعیّت»، که فلسفه به آن می‌پرداخت. بشر نورافکنِ شناسایی را در میانِ چیزهای یافت‌پذیر به سویِ خود نیز گرداند تا بداند که این شناسنده چی‌ست یا کی‌ست و داعیه‌ها‌یِ شناساییِ او تا کجا ارزمند است.

این «انسانِ طرازِ نوین»، به‌اصطلاحِ کمونیست‌هایِ قدیم، با تکیه بر خردِ شناسا و اراده‌یِ آزادِ خود، با دست‌یازی به همه‌سو با علم و فن‌شناسیِ خود، غوغایِ شگفتی در جهان افکند که هرچه پیش‌تر آمد دامنه‌دارتر و شتابناک‌تر شد، تا به جایی که شاهدِ پنجه‌انداختنِ آن بر سراسرِ کره‌یِ زمین در روزگارِ خود هستیم. این انسان، همچنین، در مقامِ انسانِ متمدّنِ دانایِ شناسا، حسابِ خود را از همه جهت از حسابِ انسان‌هایِ جهان‌هایِ جز-خود و پیش از خود، از انسانِ «ابتدایی»، انسانِ «قرونِ وسطایی»، انسانِ «بَربَر»، انسانِ «وحشی» جدا کرد. در نتیجه، با در هم ریختنِ نظامِ «قرونِ وسطایی» در عالمِ خود، با خالی کردنِ زیرِ پایِ جهان‌بینی و ارزش‌هایِ عالمِ قرونِ وسطایی، پیش از همه جهانِ بریتانیاییِ خود را، که پیشتازِ این جنبش بود، در تب-و-تابی سخت انداخت. رنسانسِ ایتالیا با بازگشت به فرهنگ و هنرِ یونان و روم فرهنگِ اروپایِ مسیحی را بحران‌زده کرد و افقِ نگرشِ علمیِ مدرن را به رویِ انسان گشود. دریانوردان و پویندگانِ جهانجویِ اروپایی با دلاوریِ بی‌نهایت سینه‌یِ اقیانوس‌ها را در پیِ کشفِ «سرزمین‌هایِ ناشناخته» شکافتند. قاره‌یِ امریکا را یافتند و سراسرِ آب‌ها و خشکی‌هایِ زمین را درنوردیدند و جزء به جزء‌شان را در نقشه‌هایِ خود با دقتِ ریاضی ثبت کردند. از دلِ کوششِ بی‌امانِ بورژوازیِ فرادستی یافته بر مِهان‌سالاریِ )آریستوکراسی( قرونِ وسطایی جهانِ سرمایه‌داریِ صنعتی با شور و زورِ بی‌نهایت زاده شد.

سده‌هایِ شانزدهم و هفدهم در اروپایِ غربی روزگارِ انفجارِ دنیایِ کهن و زاده شدنِ دنیایِ نو از دلِ آن است. در این روند است که امپراتوری‌هایِ استعمارگرِ اروپایِ غربی پدید می‌آیند و بر سرِ دست‌اندازیِ هرچه بیش‌تر بر کره‌یِ زمین به رقابت و ستیز برمی‌خیزند. پادشاهیِ بریتانیا، در مقامِ بزرگترین امپراتوریِ جهان، در این دوران سربر‌آورد و بخشِ بزرگی از کره‌یِ زمین را در چنگِ قدرتِ خود گرفت. ستادِ این امپراتوری، یعنی همان جزیره، کانونِ بزرگترین انقلابِ تاریخِ بشر، یعنی انقلابِ علمی و صنعتی، شد. این انقلاب، با گره زدنِ علمِ نظری به صنعت، تمامیِ شکلِ زندگانیِ انسان را بر رویِ کره‌یِ زمین زیر-و-زبر کرد و از مُدرنیّتِ نظری، بر بنیادِ علم و فلسفه، به مُدرنگریِ (مدرنیزاسیون) زندگانیِ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی روی ‌آورد[٨].


[پی‌نوشت‌ها]



[۱]- ارهارد بار، روشن‌نگری چیست؟، ترجمه سیروس آرین‌پور
[٢]- عصر روشنگری، برگرفته از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
[٣]- سیدعلی محمودی، روشنگری چیست؟، پرتال جامع علوم انسانی (سایت متعلق به پژوهشگاه علوم انسانی)
[۴]- عصر روشنگری (Age of Enlightenment) در تاریخ فلسفهٔ اروپا، اصطلاحی است که برای سدهٔ هجدهم میلادی و یا دورهٔ طولانی‌تر یعنی عصر خردگرایی در سده هفده به‌کار می‌رود.
[۵]- سیدعلی محمودی، پیشین
[٦]- ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد، پیشین
[٧]-
[٨]- داریوش آشوری، کوته‌بینی و بلنداندیشی در عالمِ هندسی و عالمِ جان، وبگاه جُستار


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر