روشنگری چیست؟[٢]

روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت، ناتوانی در بهکاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت خود - تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در بهکارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است: «Sapere Aude» (در بهکارگیری فهم خود شهامت داشته باش)!
تنبلی و بزدلی دلایلی هستند بر این که چرا بخش بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آن که طیبعت، آنان را بهبلوغ جسمی رسانده و از یوغ قیمومت دیگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همۀ عمر صغیر میمانند؛ و نیز بههمین دلایل است که چرا برای دیگران چنان آسان است که خود را قیم آنان کنند.
چه راحت است صغیر بودن! [آدم صغیر پیش خود چنین استدلال میکند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که بهجای فهمم عمل کند، اگر کشیشی داشته باشم که بهجای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که بهمن بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و... در این صورت نیازی ندارم که بهخود زحمت دهم. اصلاً احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا میکشند. قیمهایی که از سر خیرخواهی، سرپرستی انسانهای صغیر را بر عهده گرفتهاند زود در مییابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطیف) برداشتن گام بهسوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسیار خطرناک میدانند.
قیمها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که این زبان بستههای مطیع و سر بهراه بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر میدارند که مبادا این یوغ را از گردن خود بیفکنند و آزادانه گام بردارند؛ چون در آن صورت، خطر آنان را تهدید خواهد کرد. اما این خطر واقعاً چندان بزرگ نیست؛ زیرا پس از آن که آنان چند بار بر زمین خوردند قطعاً سرانجام راه رفتن را فرا میگیرند، اما یک بار زمین خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده میکند که دیگر نمیکوشند تا بر پای خود بایستند و بیکمک دیگران گام بردارند.
از این رو برای فرد دشوار است که از صغیربودن که فطرت او شده است خود را بیرون آورد. او از صغیربودن خویش خرسند است و در وضع کنونیاش از بهکار بردن فهم خود واقعاً ناتوان است؛ زیرا تاکنون هیچ کس اجازۀ چنین کاری را بهاو نداده است.
قوانین و اعتقادات جزمی که ابزارهای مکانیکی برای استفاده (یا بیشتر سوء استفادۀ) عقلانی از مواهب طبیعی بشرند، بندهایی هستند که صغیربودن فرد را دائمی میکنند. حتی اگر کسی بتواند این بندها را بگسلد در آن صورت هنوز هم در پریدن از روی گودالی بسیار باریک مردد است، چون که او بهاین نوع آزادی خو نگرفته است، در نتیجه فقط معدودی از انسانها موفق شدهاند که ذهن خود را بپرورند و از صغارت بیرون آیند و راهی مطمئن در پیش گیرند.
اما احتمال این که عامۀ مردم خود را روشن اندیش کنند بسیار است؛ در حقیقت، اگر آزادی داده شود، روشنگری تقریباً گریز ناپذیر میشود.چون حتی در میان کسانی که بهعنوان نگهبانان تودههای عوام برگزیده شدهاند همیشه متفکرانی مستقل اندیش هستند که یوغ صغارت را از گردن خود بهدور میافکنند و روح درک عقلانی را در خصوص منزلت و حیثیت خویش و نیزدر مورد وظیفۀ هر انسانی که دیگر صغیر نباشد و مستقل بیندیشد میگسترند.
اما بهویژه این موضوع را باید در نظر داشت که تودهها راکه برای نخستین بار قیمها زیر یوغ بردهاند ممکن است آن قیمهایی تحریکشان کنند که ابداً توانایی روشن شدن را ندارند و تودهها نیز همۀ قیمها را نا گزیر سازند که زیر یوغ بمانند؛ زیرا ابداع خرافات چنان اثر زیانآوری دارد که ممکن است خرافات از ابداعکنندگان خود یا از اعقاب آنان انتقام بگیرد. از این رو تودهها را فقط بهکندی میتوان روشن کرد. شاید یک انقلاب بهخودکامگی فردی یا بهرژیمی ستمگر یاچپاولگر پایان دهد؛ اما انقلاب هرگز نمیتواند در شیوههای اندیشه، اصلاح واقعی بهوجود آورد؛ بلکه بر عکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را میگیرند،.، برای کنترل تودۀ بیفکر، یوغِ عبودیت تازهای را بهگردن او میافکنند.
برای روشنگری از آن نوعی که گفتم فقط نیاز بهآزادی است، آن هم آن نوع آزادی که از همۀ انواع آزادیها، کمترین خطر را دارد؛ یعنی آزادی در بهکارگیری عمومی خرد خود در همۀ امور.
اما از همه سو این فریاد را میشنویم که: چون و چرا مکن! افسر بهزیردست خود میگوید: چون و چرا مکن ! مشق کن؛ مأمور مالیات میگوید: چون و چرا مکن! مالیات را بپرداز؛ کشیش میگوید: چون و چرا مکن! ایمان داشته باش.(اما در جهان، فرمانروایی هست که میگوید تا میتوانی دربارۀ هر چه دلت میخواهد چون و چرا کن؛ ولی فقط فرمانبردار باش). همۀ اینها بهمعنای محدودیتهایی هستند که همه جا بر آزادی تحمیل میشوند. اما کدام محدودیت سدّ و مانع روشنگری میشود و کدام محدودیت نه تنها در راه روشنگری سدّ و مانع ایجاد نمیکند بلکه موجب پیشرفت روشنگری نیز میشود؟
پاسخ من این است: بهکارگیری عمومی از خرد خود باید همیشه آزاد باشد و فقط همین نوع بهکارگیری خرد است که میتواند روشنگری را بهمیان مردم ببرد.
اما از سوی دیگر، دامنۀ بهکارگیری خصوصی خرد را اغلب میتوان خیلی محدود کرد بیآن که مانع پیشرفت روشنگری شود. منظور من از اصطلاح بهکارگیری عمومی خرد، بهکارگیری یی است که یک پژوهشگر از خرد خود میکند تا با مردمان با سواد سخن گوید. و مقصود من از اصطلاح بهکارگیری خصوصی خرد، آن نوع بهکارگیری خرد است که یک شخص مثلاً در مقام کارمند اداره یا شاغل در یک مؤسسه در امور شغلی خود از خرد خویش میکند.
اکنون در بسیاری امور که در خدمت منافع اجتماعی انجام میگیرندوجود نوعی مکانیسم ضروری شده است که از طریق آن بعضی از اعضای اجتماع بهشیوهای کاملاً منفعلانه رفتار کنند، بهطوری که حکومت بتواند از طریق این هم رأیی مصنوعی، آنان را بهسوی مقاصد عمومی هدایت کند یا لااقل از نابودکردن این مقاصد بازشان دارد. مسلماً در اینجا نباید چون و چرا کرد بلکه برعکس، باید فرمانبردار بود. اما تا آنجا که این فرد یا آن فرد،که بخشی از این ماشینِ اداری است، خود را عضوی از اجتماع، بهمنزلۀ یک کل، میشناسد تا حتی خود را عضوی از جامعۀ جهانی میداند، پس میتواند در مقام یک پژوهشگر، بهمعنای اخص آن، از طریق نوشتن با عموم مردم سخن گوید و در این مقام مسلماً میتواند در امور چون و چرا کند بیآن که با این کار بهآن اموری زیان برساند که بهعنوان عضوی منفعل در ماشین اداری مسئولش است. بنابراین فاجعه بار خواهد بود اگر افسری در حین انجام وظیفه در درست یا مفید بودن فرمان بالادستی خود چون و چرا کند. او باید از فرمان اطاعت کند اما عادلانه نخواهد بود اگر او را، در مقام یک پژوهشگر، از بازگو کردن خطاهایی که در ارتش وجود دارند باز داشت یا مانع از قرارگرفتن این خطاها در برابر عموم مردم برای داوری شد.
شهروند نمیتواند از پرداخت مالیاتهایی که بر او بستهاند سرباز زند، در حقیقت، وقتی که او باید این مالیاتها را بپردازد انتقاد از اخذ آنها موضوع بیربطی است و نپرداختن آنها میتواند جرم تلقی شود و او مجازات شود (زیرا نپرداختن مالیاتها میتواند بهنافرمانی عمومی بینجامد). اما همین شخص در مقام یک پژوهشگر میتواند نظر خود را دربارۀ ناروا یا حتی ناعادلانه بودن اخذ چنین مالیاتهایی بهگوش عمومِ مردم برساند و او با این کار بههیچ وجه برخلاف وظیفۀ مدنی خود عمل نکرده است. همین طور نیز کشیش مقید است که طبق اعتقاداتِ همان کلیسایی که در استخدامش است بهطلبهها و مؤمنان حوزۀ کلیسای خود تعلیم دهد، زیرا براساس همین سرسپردگی، او را برای تعلیم دادن و وعظ کردن استخدام کردهاند. اما او در مقام یک پژوهشگر، آزادی کامل دارد، و در حقیقت وظیفه دارد،که همۀ آن اندیشههایی را که با نیت خیر دقیقاً بررسی کرده و نتایجی که دربارۀ جنبههای غلط اعتقادات کلیسایش بدانها رسیده است و نیز پیشنهادهای خود را برای بهترکردن امور دینی و کلیسایی بهاطلاع مردم برساند. در این باره هیچ چیز نمیتواند بار سنگینی بر وجدانش بگذارد.زیرا آنچه را او بهدلیل مقامش بهعنوان خادم کلیسا وعظ میکند یا تعلیم میدهد چیزهایی هستند که او در گزینش آنها هیچ اختیاری ندارد؛ بلکه تحت راهنمایی دیگران و بهنام دیگران، آنها را تعلیم میدهد یا وعظ میکند. مثلاً او در وعظهای خود خواهد گفت که : «کلیسای ما بهاین دلایل بهاین تعالیم یا آن تعالیم اعتقاد دارد و آنها را بهکار میبندد». او بدین وسیله برای مؤمنان عضو کلیسایش همۀ کاربردهای عملی احکام را برمی شمارد که شاید خود او کاملاً بهآنها اعتقاد نداشته باشد، با این وصف میتواند این کاربردهای عملی را باز گو کند؛ زیرا کاملاً غیرممکن نیست که در آنها حقیقتی نهفته باشد و چیزی مغایر با ذاتِ دین در آنها پیدا نشود.
اما چنانچه او معتقد باشد که میتواند در آنها چیزهایی بیابد که مغایر با ذاتِ دین اند در آن صورت دیگر نمیتواند با وجدانی آسوده در مقام خویش باقی بماند بلکه باید از مقام خود کناره گیری کند. بنابراین واعظی که استخدام شده تا در جمع مؤمنان وعظ کند صرفاً خرد خود را بهطور خصوصی بهکار میگیرد، زیرا هرقدر هم که جمع مؤمنان زیاد باشد، باز هم در اینجا بهکارگیری خرد جنبۀ خانگی [و خصوصی دارد نه عمومی]. از این لحاظ، او در مقام یک کشیش آزاد نیست و نمیتواند هم باشد؛ زیرا او طبق مقرراتِ کس دیگری عمل میکند.
اما برعکس، همین کشیش بهعنوان پژوهشگری که از طریق نوشتههای خود با عموم سخن میگوید، که این عموم میتواند حتی مردم کل جهان نیز باشد. در بهکارگیری خرد خود بهطور عمومی از آزادی نامحدودی برخوردار است تا بتواند تواناییهای عقلانی خود را بهکار برد و هر آنچه را در ذهن دارد بیان کند. زیرا حتی اگر قیمهای دینیِ مردم، خود بخواهند که صغیر بمانند، بیهوده است و این خواست آنان فقط امور بیهوده را تداوم میبخشد.
اما آیا انجمنی از کشیشان یا مجمعی کلیسایی و یا دستۀ کشیشان مقدس پرسبیتری (Presbytery)(که در هلند چنین عنوانی دارند) میتواند با مقیدکردن خود بهتعالیمی تغییرناپذیر و از طریق سوگند خوردن، مشروعیت پیدا کند تا قیمومت بر اعضای خود و از طریق آنان، قیمومت بر همۀ مردم را برای همیشه تضمین کند؟ پاسخ من این است که این کار غیرممکن است. زیرا هدف چنین قراردادی که مسدودکردن همیشگی راه روشنگریِ بیشتر نژاد بشراست، مطلقاً پوچ و باطل است؛ حتی اگر این قرارداد را عالیترین مقام کشور، شورای سلطنت و محکمترین پیمان نامههای صلح تأیید و تصویب کرده باشند. چون هیچ عصری نمیتواند خود را در بند کند تا چه رسد بهآن که برای اعصار بعدی مقرر بدارد که بایددر شرایطی گذاشته شوند که بر ایشان ناممکن شود که دامنۀ شناخت خود را وسیعتر کنند (به ویژه در جایی که موضوع مهمی مانند روشنگری در میان است)؛ یعنی رهایی بشر از خطاها یا بهطور کلی افزایش روشن شدن او. در بند کردن اعصار بعدی جنایتی بر ضد بشریت است که سرنوشت اساسی او دقیقاً در چنین پیشرفتی قرار دارد؛ در نتیجه نسلهای بعدی کاملاً حق دارند که چنین توافق نامههایی را نامعتبر و جنایتکارانه بشناسند و آنها را باطل اعلام کنند. معیار چیزی که مردم بتوانند بر سر آن، بهمنزلۀ قانون، بهتوافق برسند در این پرسش است : آیا آنان میتوانند چنین قانونی را بر خود تحمیل کنند؟ البته ممکن است که برای بهجلو انداختن وضع بهتری از امور، نظم دینی موقتی را برای مدت زمانی کوتاه و معین در بعضی جماعتهای کلیسایی برقرار کنند، ولی باید بههمۀ شهروندان،و بهویژه بهروحانیان، که مقام پژوهشگر را دارند، آزادی خرده گیری عمومی از نارساییهای نهادهای دینی موجود را از طریق نوشتن بدهند. این نظم دینی موقت میتواند تا وقتی ادامه پیدا کند که بصیرت دربارۀ سرشتِ این امور چنان آشکار و گسترده شده باشد که مردم (اگر نه متفقاً) لااقل با وفاقِ عمومی صدای خود را بهگوش شهریار برسانند که او این جماعتهای دینی را در کنف حمایت خود بگیرد که میخواهند طبق بصیرت جدیدی که بهدست آوردهاند نهادهای دینی جدیدی بر پادارند و خود را مجدداً سازمان دهند. ولی در مقابل نیز،جماعتهای دینی جدید حق مداخله در امور آن گروه از جماعتهای دینی را ندارند که میخواهند همچون پیش امور خود را اداره کنند. اما آنچه در این میان اکیداً ممنوع است این است که اجازه داده شود که این جماعتهای دینی جدید در یک سازمان دینی متشکل شوند که اساسنامه دایمیاش این باشد که هیچ کس حق ندارد که بهطور علنی و عمومی این اساسنامه را مورد چون و چرا قرار دهد؛ حتی اگر مدت این اجازه،از طول حیات یک شخص بیشتر نباشد. چون اگر چنین شود، در پیشرفت انسانیت بهسوی اصلاح، دورهای از زمان عاطل میشود و این، بهزیان نسلهای آینده است. بنابراین تشکل سازمانی دینی بر پایۀ چنین اساسنامهای باید ممنوع باشد. شخصی ممکن است (برای مدت زمان کوتاهی) آنچه را باید بداند،،یعنی روشنگری را، برای خود بهعقب اندازد، اما اگر روشنگری را برای آیندگان و حتی برای خود بهطور دایمی مردود بداند حقوق مقدس نوع بشررا نقض و پایمال کرده است. فرمان این نوعی را که مردم نمیتوانند برای خود وضع کنند مسلماً شهریار نیز نمیتواند آن را بر مردم تحمیل کند؛ زیرا مرجعیت قانونگذاری او بر پایۀ ارادۀ جمعیِ مردم است و این اراده در شخص او تمرکز یافته است.
اگر شهریار در این اراده، بهبودی حقیقی یا مورد نظر را در اوضاع اجتماعی ببیند که همگام با نظم مدنی است : پس میتواند اتباع خود را آزاد بگذارد تا آنچه را برای رستگاری خود ضروری میدانند انجام دهند، زیرا مداخله در امور وجدانی اتباع کار فرمانروا نیست. اما فرمانروا باید از مداخلۀ زورگویانۀ هر فردی در امور وجدانی دیگرافراد ممانعت بهعمل آورد، او باید تا آنجا که در توان دارد شرایطی را بهوجود آورد که اتباع بتوانند آنچه را برای رستگاری خود بهترین میدانند در یابند و انجام دهند.اگر فرمانروایی در امور وجدانی اتباعش مداخله کند از فر و شکوهش کاسته میشود، زیرا در نوشتههای اتباعش که نظرات خود رابیان میکنند او میتواند میزان محبوبیت حکومتش را بسنجد. اما اگر او در چنین اموری مداخله کند و نوشتههای اتباعش را که میکوشند اندیشههای دینی خود رابیان کنند تحت نظارت حکومت قرار دهد ویا این کار را زیر نظر خود انجام دهد، در آن صورت او این سرزنش را بهجان خریده است که: «امپراتور بالاتر از دستور زبان دانان نیست»؛ و حتی از این بد تر، اگر او در کشور خود ازاستبدادِ دینی چند روحانی مستبد بر دیگر اتباعش پشتیبانی کند، مرجعیت خود را بهعنوان عالی ترین حَکَم بر باد میدهد.
اگر اکنون بپرسند که : «آیا ما در حال حاضر در عصری روشن اندیش زندگی میکنیم؟ » پاسخ آن این است: «نه، اما در عصر روشنگری بهسر میبریم». اما در اوضاع کنونی بسیار چیزها که وجودشان لازم اند که انسانها، بهمنزلۀ یک کل، بتوانند یا حتی خود را در وضعیتی قرار دهند که بهآسانی بتوانند بدون راهنماییِ بیرونی و با اعتماد بهنفس، فهم خود را در موضوعهای دینی بهکار برند، وجود ندارند. اما نشانههای روشنی در دست اند که نشان میدهند راه برای انسانها گشوده شده است که آزادانه در این جهت بهپیش روند. موانع در راه روشنگری عمومی – یعنی در راه رهایی انسانها از صغارتِ خود – تحمیلی، بهتدریج از میان برداشته میشوند. از این لحاظ، این عصر، عصر روشنگری و قرن فردریک است.
شاهزادهای که کسرشأن خود نمیداند که بگوید وظیفهاش این نیست که در امور دینی اتباعش مداخله کند بلکه وظیفهاش این است که بهآنان در امور دینی شان آزادی کامل بدهد – او حتی عنوانِ غرور آمیز تولرانت (مداراگر دینی) را نپذیرفته است – چون این شاهزاده، خودش روشن اندیش است و شایستۀ این است که نسل کنونی و نسلهای آینده او را بهعنوان شخصی بستایند که برای نخستینبار - لااقل تا آنجا که بهحکومت او ارتباط مییابد – نوع بشر را از صغارت آزاد ساخته و همه را آزاد گذاشته است تا خرد خود را در همۀ امور وجدانی، آزادانه بهکار گیرند. تحت فرمانروایی این شاهزاده، کشیشان مقدس در مقام خودشان، بهعنوان پژوهشگر، توانستهاند بهدور از هر گونه تعصب و پیشداوری نسبت بهوظایف رسمی کلیساییشان، آزادانه و علنی نظرات و نتایج تحقیقات خود را – حتی در مواردی که پژوهشهایشان با تعالیم پذیرفته شده در کلیسایشان گهگاه مغایرتهایی داشتهاند – برای بررسی دقیق در برابر چشم جهانیان بگذارند. بهکسانی که اشتغالشان محدودیتی در پژوهشهایشان ایجاد نمیکند حتی آزادیِ بیشتری داده میشود. این روحِ آزادی حتی بهخارج از مرزها نیز گسترش یافته است، حتی در جاهایی که باید در برابر موانع بیرونی،که حکومتها بر اثر درک نادرستشان از وظایفشان برپا داشتهاند، مبارزه کند. بهچنین حکومتهایی میتوان فرمانروایی این شاهزاده را بهعنوان گواهی درخشان نشان داد و بهآنها تفهیم کرد که چگونه وجود آزادی بههیچ وجه سبب بههم خوردن نظم و هماهنگی عمومی نمیشود. اگر موانع بازدارندۀ عمدی برای نگاه داشتن انسانها در وضع توحش بهکار گرفته نشوند، آنان بهتدریج از حالت توحش بیرون خواهند آمد.
من کانون روشنگری را امور دینی دانسته ام؛ یعنی روشنگری را خروج انسان از صغارتی دانستهام که خود بر خویش،بیش از همه در امور دینی، تحمیل کرده است؛ زیرا، نخست این که فرمانروایان ما هیچ علاقهای ندارند که در امور هنری و علوم، نقش قیمِ اتباعشان را بر عهده بگیرند.
دوم این که صغارت دینی هم زیان بارترین و هم ننگین ترین نوع صغارت است. اما شیوۀ تفکر آن شخصی که اکنون در رأس دولت قرار دارد مایل بهروشنگری در مباحث دینی نیز هست. همچنان که خواهان آزادی در قلمروهای علم و هنر است و میخواهد که این آزادیها حتی از این قلمروها فراتر روند؛ زیرا در یافته است که آزادی هیچ خطری برای قانون گذاریش ندارد. بنابر این اجازه میدهد که اتباعش خرد خود را بهطور عمومی بهکار برند و اندیشههای خود را در بارۀ وضع قوانین بهتر در برابر جهانیان بگذارند؛ حتی اگر این کار مستلزم انتقاد صریح و بیپرده از قوانین جاری باشد، ما در برابر خود چنین نمونۀ درخشانی را داریم. از این لحاظ هیچ شهریاری سربلندتر از او نیست و از همین روست که بهاو افتخار میکنیم.
اما فقط فرمانروا یی که خودش روشن اندیش است و از توهمات وحشتی ندارد- چون ارتشی بزرگ و منضبط زیر فرمان دارد که آرامش عمومی را تضمین میکند- میتواند سخنی بگوید که هیچ حکومت جمهوری جرأت گفتنش را ندارد: «دربارۀ هر آنچه دلت میخواهد تا میتوانی چون و چرا کن اما فرمانبردار باش». در اینجا نیز مانند دیگر جاها هنگامی که امور را از چشماندازی وسیع مینگریم انگارهای غریب و نامنتظره در امور بشری نمایان میشود؛ انگارهای که در آن همه چیز تقریباً حالت پارادوکسی دارد. بهنظر میرسد که آزادیِ مدنیِ گسترده، برای آزادیِ اندیشه مناسب تر باشد؛ اما آزادیِ مدنی گسترده، موانعی بر طرف ناشدنی برای آزادی اندیشه ایجاد میکند. برعکس، آزادی مدنیِ محدود، جای کافی بهآزادی اندیشه میدهد تا بتواند دامنۀ خود را کاملاً ًگسترش دهد. همان گونه که طبیعت، مغز را، که دلسوزانه از آن مراقبت میکرده است، زیر پوستۀ سخت میپروراند، همینطور نیز دلبستگی بهاندیشیدنِ آزاد و خواستِ آزاد اندیشی میبالد و بهتدریج بر ذهنیت مردم اثر میگذارد (و از این طریق، بیش از پیش، آنان را توانا میسازد که آزادانه عمل کنند)... این آزادی حتی اصول حکومتها را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد؛ زیرا حکومتها در خواهند یافت که بهنفع آنهاست که با انسانها، که اکنون بیش از ماشین شدهاند، با حرمت رفتار کنند.[٣]
[پینوشتها]
[۱]- ارهارد بار، روشننگری چیست؟، ترجمه سیروس آرینپور
[٢]- یادداشت مترجم: ترجمههای متعددی بهزبان انگلیسی از مقالۀ مشهور کانت «در پاسخ به پرسش: روشنگری چیست؟» موجودند. مترجم این ترجمهها را در اختیار داشته و از آنها سود برده است. علاوه بر اینها متن آلمانی مقالۀ کانت را در مجموعه آثار کانت (ویراستۀ ارنست کاسیرر و همکارانش) نیز مدنظر داشته است. کاسیرر مدعی است که فلسفۀ کانت قلۀ فلسفۀ روشنگری است و در نقدی که بر کتاب هایدگر: «کانت و مسالۀ متافیزیک» نوشته میگوید که کانت فیلسوف روشنگری بود و فیلسوف روشنگری باقی میماند. اگر اینطور باشد پس دانستن نظر کانت در بارۀ روشنگری اهمیت بسیار دارد. در این مقاله کانت به روشنترین وجه رویۀ قاطع عقلیِ فلسفۀ روشنگری و نیز خصوصیت تاریخی آن و ماموریتش را بیان میکند. فلسفۀ روشنگری در برابر بینش قرون وسطایی، که ادعا میکرد قدرت خود را از اعتقاد بهوحی انبیای بنیاسراییل و عیسی بن مریم بهدست میآورد و عمدتاً از طریق سنت و حکومتهای تئوکراتیک پشتیبانی میشد، بینش دیگری را میگذارد که بر خرد و قدرتهای فهم استوار است. اندیشۀ اساسی که زیر ساخت همۀ گرایشهای روشنگری است این اعتقاد است که فهم بشر بر پایۀ قدرت خود و بدون کمکِ فوق طبیعی، تواناییِ درک سیستمِ جهان را دارد و این شیوۀ تازۀ فهمِ جهان به شیوۀ تازهای برای سلطۀ بر جهان میانجامد. روشنگری برای شناختِ جهانشمول این اصل (یعنی توانایی فهم بشر برای درک جهان طبیعی و جهان انسانی) در قلمروهای علوم طبیعی و عقلی یعنی در قلمرو فیزیک و اخلاق، در فلسفۀ دین، تاریخ، حقوق و سیاست بهپژوهش میپردازد. مطالعۀ کتاب: ارنست کاسیرر: فلسفۀ روشنگری ترجمۀ یدالله موقن (تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول ۱٣٧٠، چاپ دوم ۱٣٨٢) برای فهم این مقاله و نیز درک کل جنبش روشنگری ضروری است. مطالعۀ مصاحبۀ من با عنوان: «مبانی فلسفۀ روشنگری» که در همین سایت نیز آمده است شاید برای فهم مقالۀ کانت مفید باشد.
[٣]- ایمانوئل کانت، کنیگز برگ درپروس، سیام سپتامبر ۱٧٨۴
[سرچشمهها]
□ ایمانوئل کانت، روشنگری چیست؟، برگردان: یدالله موقن، وبگاه گفتاورد برگرفته از:Imanuel Kant, An Answer to the Question; What Is Enlightenment? (1784) Translated into Persian by Yadollah Moughen
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر